1-4 دختر فشن

هیچ می دانی که سر شهرت مجنون چه بود؟...

 

در کمان او نباشد تیر لیلایی دگر...

 

[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 14:44 ] [ زهرا ] [ ]
ریاضی 1...
ریاضی 2..
ریاضی بشقاب پرنده...
ریاضی چرا نمیخنده...
انتگرال یگانه...
انتگرال دوگانه...
انتگرال سه گانه...
حالا دسسسس دسسس...
انتگرال دس توابع رقص...
حالا برعکس...
توابع دس، انتگرال رقص....
اون سینوس کسینوسا که دس نمیزنن ایشالا برن زیر رادیکال...
اثرات زیاد درس خوندنه... خوب میشم، شما زیاد جدی نگیرید!

[ جمعه پنجم اردیبهشت 1393 ] [ 8:24 ] [ زهرا ] [ ]
شاعر این مثنوی دیوانه نیست با ریاضی خوانده ها بیگانه نیست
روز و شب خواب ریاضی دیده ام خواب خطهای موازی دیده ام
کاش در دنیا نشان از غم نبود صفر صفرم اینقدر مبهم نبود
حال ،بشنو اندکی از رشته ام مثل یک زالو به خونش تشنه ام
در ریاضی چهره ای شاداب نیست هشت ترمی ،در انجا باب نیست
بچه ها پیوسته دشنامش دهند گوش خود اما به فرمانش دهند
ای ریاضی ،ای ریاضی چیستی؟ می بری هردم به تیغت ،کیستی ؟
تاکه اسمت بر زبان سبز شد کل مغزم پیچهایش هرز شد
چون برای درسهایی مثل جبر گاو نر می خواهد و یک مرد گبر
شخصیتهایی چنان فرما وگوس هر کدامش قامتم را داده قوس
بچه ها از قضیه گریان می شوند بهر اثباتش پریشان می شوند
بهر تنها یکصدم پایان ترم جمله می لولند انجا مثل کرم



ادامه مطلب
[ جمعه پنجم اردیبهشت 1393 ] [ 8:22 ] [ زهرا ] [ ]

" بوی کنکور ، بوی تست ، بوی خودکار رنگی . . .



بوی خوب آزمونای وسط نوروز ما . . .




با اینا تستامو من حل می کنم ، با اینا عیدمو من سر می کنم



شادی شکستن شاخای غول کنکور ، وحشت فراموش شدن یه دونه فرمول  . . .



بوی زشت تست های حل نشده لای کتاب . . .




با اینا عیدمو من سز می کنم ، با اینا سیزده مو پرپر می کنم!



برق جلد کتب چیده شده تو قفسه ! شوق یک خیز بلند از تپه ی ضزیب رشد!



ترس ناتموم گذاشتن کتابای درشت . . .




با اینا عیدمو من سر می کنم ، با اینا سیزده مو پرپر می کنم . . .!! "

[ جمعه یکم فروردین 1393 ] [ 11:47 ] [ زهرا ] [ ]
نظرات راتایید کردم اما متاسفانه نتونسم نظر بزارم براتون
[ جمعه شانزدهم اسفند 1392 ] [ 6:54 ] [ زهرا ] [ ]
دیروز تولدم بود!

*هر سال

روز تولدم

شمع های بیشتری

برایم

اشک میریزن*

kljm.png

شرمنده همه دوستایی هستیم سر میزنن

[ شنبه چهاردهم دی 1392 ] [ 12:26 ] [ زهرا ] [ ]
شعار پسرا هنگام اغازسال تحصیلی

باز آمد بوی ماه مدرسه

 بوی دختر بازی های راه مدرسه

 

 

 

-------------------------

پ.ن:قول میدم بعد کنکور بترکونم

[ جمعه بیست و نهم شهریور 1392 ] [ 9:4 ] [ زهرا ] [ ]
کنکوووووور
اکسید گشت و سوختیم

بس که فیزیک و شیمی آموختیم


هی اسید و باز دعوا می کنند

خاک عالم بر سر ما می کنند


درس چون در مغز داغم می رود

می شود فرار و فوری می پرد


بار سنگین فیزیک لج کرده است

اهرم ذهن مرا کج کرده است

روز و شب معلوم و مجهول می کنم

ذهن خود را اینگونه مشغول می کنم

این مسائل که فیزیک بر هم زده

                                              مرکز ثقل مرا بر هم زده

                                            جبر و مجهولات است آن درد است

درد چهره ام از دست جبر زرد است زرد

گه گله از دست تانژانت می کنم

گه شکایت از کتانژانت می کنم

گر بخوانی بیست بار این زیست را

ای دریغ هرگز نبینی بیست را


از زبان خارجه آشفته ام

در سرزنگ زبان من خفته ام


قلبم از جغرافیا غمگین شده

بس که کوه دارد دلم سنگین شده


                             الغرض ای دوستان من خسته ام

                           در کلاس چون مرغی پر شکسته ام

قربون شما با این نظراتتون ما رو خجالت زده میکنین به خدا همتون تکین تک خیلی دوستون داریم

 

 

[ دوشنبه هجدهم شهریور 1392 ] [ 15:26 ] [ زهرا ] [ ]
یه کوچولو ضد پسره..
ﺭﻭﺑﺎﻩ ﻣﯿﺮﻩ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻪ؛
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻣﻨﻮ ﺣﯿﻠﻪ ﮔﺮ ﻭ ﻣﮑﺎﺭ ﺍﻓﺮﯾﺪﯼ؟
ﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻪ؛
ﻧﺎ ﺷﮑﺮ ﻧﺒﺎﺵ ﺗﻮ ﻫﻨﻮﺯ ﭘﺴﺮﺍ ﺭﻭ ﻧﺪﯾﺪﯼ

ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺩﺳﺖ ﻧﺰﻧﯿﺪ!جیغم نزن
ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺑﺎﺷﯿﻦ!زشته..

.....................................

فرهنگ لغت آقایان
اینبار دیگه چیکار کردم؟ترجمه: اینبار چطوری مچم رو گرفتی؟
چه جالب بعد چی شد؟ترجمه: هنوز داری حرف میزنی؟بس کن دیگه.
نتونستم پیداش کنم.ترجمه: شی مورد نظر بیش از یه متر با من فاصله داشت حوصله نداشتم پاشم.
برای کارم دلیل منطقی دارم.ترجمه: یه کم فرصت بده یه خالی بندی جور کنم!

من نظری ندارم

......................................

پسری ﮐﻪ ﺑﺶ ﻣﯿﮕﯽ ﺧﻮﺑﯽ? ﻣﯿﮕﻪ ﻗﻔﻮﻧﺖ!!! ،ﺍﯾﻨﻮ
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺴﺖ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﯽ،
ﺳﯿﻢ ﺑﺮﻕ 220 ﻭﻟﺖ ﮐﺮﺩﺗﻮ ﺣﻠﻘﺶ , ﺍﻭﻥ ﺳﺮ ﺳﯿﻤﻢ
ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖﺭﻭ ﮐﺎﺑﻞ ﺗﯿﺮ ﺑﺮﻕ ﮐﻪ ﻓﯿﻮﺯ ﻧﭙﺮﻩ ..

بی اعصاب هم خودتی :)))))))

بقیش بعدا میگم..فعلا

[ یکشنبه سوم شهریور 1392 ] [ 18:46 ] [ فاطمه ] [ ]
از اونجا که خودم کنکوری بیخیالم
ای عزیزان پشت کنکوری
تا به کی داغ و درد و رنجوری ؟

تا به کی تست چند منظوره ؟
تا به کی التهاب و دلشوره ؟

شوخی و طعن این و آن تا چند ؟
ترس و کابوس امتحان تا چند ؟

غرق بحر تفکرید که چی ؟
بی خودی غصه میخورید که چی ؟

گیرم اصلاً شما به طور مثال
کشکی، از بخت خوش، به فرض محال

زد و شایسته دخول شدید
توی کنکور هم قبول شدید

یا گرفتید با درایت و شانس
مدرک فوق دیپلم، لیسانس

گیرم این نحسی است، سعدش چی ؟
اصلاً این هم گذشت، بعدش چی ؟

تازه از بعد آن گرفتاری
نوبت رخوت است و بیکاری

بعد مستی، خمار باید بود
هی به دنبال کار باید بود

آنچه داروی دردمندی هاست
صفحات نیازمندی هاست

گر رضایت دهی تو آخر سر
گه شوی منشی فلان دفتر

به تو گویند : بعله، دفتر ما
هست محتاج آدمی دانا

آشنا با اتوکد و اکسل
و فری هند و آوت لوک و کورل

باید البته لطف هم بکند
چای هم، بین تایپ، دم بکند

بکشد وانگهی به خوش رویی
هفته ایی یک دوبار جارویی

این که از این، حقوق هم فعلاً
ماهیانه چهل هزار تومن!

پس بیایید و عز و جز نکنید
بی خودی هی جلز ولز نکنید

 

شاعر، خواسته از ابتدای کار بگه کنکور بدردتون نمیخوره بابا ! اما انتهای کار به این نتیجه میرسه که چاره ای بجز درس  خوندن ندارید! پس درساتونو بخونید تا یه رشته خوب تو یه دانشگاه عالی قبول بشید و ارباب خودتون، خودتون باشید ...

[ یکشنبه سوم شهریور 1392 ] [ 18:25 ] [ فاطمه ] [ ]
میبینم که جام خیلی خالیه
سلام.چطورین همه عایا؟؟؟

من اصلا یادم از این وبلاگ نبوده

حالا اومدم دیدم اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو زهرا ترکونده

حالا دیگه منم میام میترکونم..

راستی یکی از نویسنده های این وبلاگ ""صبا""عروسیده..(عروس شده)...البته فک نکنم تاحالا پستی گذاشته باشه...

به هر حال شوهرش مبارکش باشه..

که باشد از این شوهرا برای ما..آمین

خودت شوهرندیده ای....خودت ترشیده ای....

[ یکشنبه سوم شهریور 1392 ] [ 18:18 ] [ فاطمه ] [ ]
برنامه ریزی برای کنکور
مریم آروم در اتاق مشاور و برنامه ریزی کنکور را زد .- بفرماید داخل- سلام ... برای برنامه ریزی کنکور- سلام ....خواهش میکنم .... بفرماید بنشینید.خانم مشاور کشوی میز را باز کرد و یک تقویم بزرگ بیرون اورد و گذاشت روی میز.- اسمتون عزیزم ؟- کاملیا.- بار اولت کنکور شرکت می کنی ؟ - بله خانم .- خب عزیزم ، چند تا سوال می پرسم ، دقیق جواب بده تا بتونم یه برنامه خوب برات تنظیم کنم.مریم سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت : « چشم خانم

- کارنامه دیپلم همراهت هست ؟مریم در کیفش را باز کرد. از داخل پوشه کارنامه بیرون اورد. از روی صندلی بلند شد و به دست خانم مشاور داد.خانم مشاور با انگشت عینکش را روی بینیش جا بجا کرد . نگاهی به نمرات 13 ، 14 ، 15 انداخت.- شاگرد .... متوسطی هستی . نظر خودت چیه ؟مریم کمی مکث کرد و گفت : « اره .... ولی باور کنید ... حق من بیشتر از اینه ، دبیرها باهم لجن ! - عزیزم ... جمعه ها چه کار می کنی ؟- جمعه ها... استراحت می کنم ... اخه باید خستگی یه هفته از تنم برون بره. رو درس خوندن هم نمی تونم تمرکز کنم .خانم مشاور کل جمعه های تقویم را با خودکار خط زد . به این ترتیب 313 روز از سال باقی ماند.- عزیزم تعطیلات تابستانی رو چکار می کنی ؟- تابستون.... از گرماش متنفرم ! اصلا نمی تونم توی اون هوای گرم رو درس تمرکز کنم!خانم مشاور با خودکار تمام تعطیلات تابستان را خط زد. فقط 263 روز باقی ماند. خانم مشاور یک نگاهی به سرو صورت کاملیا کرد و گفت : - چقدر وقت صرف ارایش می کنی ؟- یک ساعت .... اره همون یک ساعت.خانم مشاور یک حساب سرانگشتی کرد و 15 رو از سال را خط زد . 126 روز از سال باقی ماند.- چقدر وقت برای خوردن غذا در روز می کنی ؟- خب .... روزی 2 ساعت .

به این ترتیب خانم مشاور 30 روز دیگر را خط زد. پس 96 روز باقی ماند. 

- توی روز دیگه چه کارهای می کنی ؟- خب ... با تلفن حرف می زنم ، اس ام اس میدم . اخه من یه ادم اجتماعی هستم . روزی 2 ساعت.خانم مشاور یک بار دیگر با خودکار 30 روز دیگر را روی تقویم خط زد. 66 روز باقی مانده - امتحاناتت چند روز طول می کشه ؟- فکر کنم ... 35 روز.خانم مشاور 35 روز دیگر را خط زد . 31 روز از سال باقی ماند. نگاهی به کاملیا کرد و ارام گفت : - تعطیلات نوروز و رسمی .... ؟- خب ... نمی تونم رو درس تمرکز کنم !خانم مشاور با عصبانیت تمام تعطیل رسمی های روی تقویم را با خودکار خط زد. به این ترتیب فقط 1 روز از سال باقی ماند.خانم مشاور در حالی که خودکار را بین انگشتان دستش فشار می داد . گفت :- فقط یک روز از سال مونده !که کاملیا وسط حرفش پرید و گفت :- اخ ... خوب شد یادم افتاد . روز تولدم یادم رفته بود!- چی ....کاملیا نگاهی به صورت برافروخته خانم مشاور کرد وبا صدای ارام گفت :- اخه ... اخه چه توقعی از من دارید ؟! تو روز تولدم درس بخونم !

[ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 ] [ 22:41 ] [ زهرا ] [ ]
طالع‌بینی کنکور!!!

 

بسیاری از ایرانی‌ها فکر می‌کنند کنکور پدیده‌ایست ایرانی که در سال‌های اخیر به وجود آمده و بکار گرفته شده است. این در حالیست که یافته‌های باستان‌شناسی نشان می‌دهد کنکور در هزاران سال پیش وجود داشته و حتی آنقدر رونق داشته که برای آن کتاب‌های طالع‌بینی گوناگونی نیز برای آن نوشته شده است. طالع‌بینی کنکور زیر توسط پروفسور میم فه بر اساس تطبیق آن کتاب‌ها با شرایط امروز کنکوری‌های ایران و بر اساس ماه‌های شمسی تنظیم شده است:

متولدین فروردین:

متولدین این ماه در زدن تست‌های علوم انسانی تبحر دارند و می توانند تعداد ۹۰ تست را در کمتر از ده دقیقه پرکنند. اگر متولد این ماه هستید از سرعت خود کم کنید و بیشتر دقت کنید. آیا فکر می‌کنید جلسه‌ی کنکور مسابقه‌ی اسب‌دوانی‌ست؟ ضمنا بد نیست بدانید رکورد نمره‌ی منفی ۳۰ مال یک فروردینی است که به خاطر حواس‌پرتی دو شبانه روز بود که دستشویی نرفته بود و سرجلسه داشت می‌ترکید. آخرش هم ترکید!
 

متولدین اردیبهشت:

یک اردیبهشتی استعداد خاصی در پاسخ دادن به تست‌های ریاضی دارد به شرط آنکه خوب درس خوانده باشد. در طالع‌بینی یونانی کنکور (کونکوروس هیفایسوس) به متولدین این ماه توصیه شده بود که به یاد داشته باشند مثلث سه ضلع دارد و اگر نمی‌توانند این فرمول را یاد بگیرند از شرکت در کنکور ریاضی صرف‌نظر کرده و با توجه به ضریب هوشی‌شان در رشته هنر کنکور دهند.
متولدین خرداد:

خردادی‌ها در طالعشان نوشته است الکی زور نزنند که در کنکور موفق نمی‌شوند. اما اگر راستکی زور بزنند حتما موفق می‌شوند.

عزیزان متولد سایر ماهها به ادامه مطلب بروید :

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ] [ 18:42 ] [ زهرا ] [ ]
اندر احوالات امتحان
پدر:پسرم میخوام این ترم معدلت 17 بشه
پسر:من این ترم معدلم 20 میشه
پدر:شوخی میکنی؟
پسر:خودت اول شروع کردی

* * * * *

شب امتحان شبی که در آن نسکافه و قهوه از والیوم ده هم خواب آورتر می شوند شب ر ق ص و پایکوبی کلمات جزوه و کتاب بر روی سلسله اعصاب محیطی و مرکزی دانشجو

* * * * *



 

****************

دخترهای فشن درگیر امتحاناتن!!! ایشالاه بعد امتحانا ج نظرا را میدیم


 


ادامه مطلب
[ شنبه سی و یکم فروردین 1392 ] [ 18:4 ] [ زهرا ] [ ]
دخترانـــــه
مرا دختر خانوم مینامند

مضمونی که جذابیتش نفس گیر است
دنیای دخترانه من نه با شمع نه با عروسک
معنا پیدا نمیکند ونه با اشک و افسون
اما تمام اینها را در بر میگیرد

من نه ضعیفم نه ناتوان
چرا که خداوند مرا بدون خشونت
و زور و بازو میپسندد

اشک ریختن ضعف من نیست قدرت روح من است
اشک نمیریزم تا توجهی را جلب کنم
با اشکم روحم را میشویم

خانه بی من سرد و ساکت است
چراکه شور و حال زندگی با صدای بلند حرف زدن
و موسیقی گوش دادن نیست

زندگی ترنم لالایی ارمش بخشی را میطلبد
که خدا در جادوی صدای من نهفته است

من تنها با ازدواج کردن و مادر شدن نیست که معنا میگیرم
من به تنهایی معنا دارم
معنای عمیقی در واژه ی دختر بودن است

اگر فرهنگ غلط و کوتاه نظری مرا ضعیفه میخواند
باز هم قوی تر از قبل از پشت همین واژه سربلند میکنم

و لبخند میزنم چرا که خداوند مرا دختر افریده
و همین برای من کافیست
[ شنبه نهم دی 1391 ] [ 11:22 ] [ زهرا ] [ ]
این ترول های بامزه و جدید را ببینید و فقط بخندید
[ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ] [ 15:53 ] [ زهرا ] [ ]
خدا نخواهد...

آتشی نمى‌سوزاند ابراهیم را و دریایى غرق نمی‌کند موسى را، کودکی، مادرش او را به دست موجهاى نیل می‌سپارد تا برسد به خانه‌ی فرعونِ تشنه به خونَش؛ دیگری را برادرانش به چاه مى‌اندازند، سر از خانه‌ی عزیز مصر درمی آورد. مکر زلیخا زندانیش می کند. اما عاقبت بر تخت ملک می‌نشیند.

از این قِصَص قرآنى هنوز هم نیاموختی؟! که اگر همه‌ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند

و خدا نخواهد، نمی‌توانند او که یگانه تکیه گاه من و توست !

پس

به "تدبیرش" اعتماد کن، به "حکمتش" دل بسپار، به او "توکل" کن

و به سمت او قدمی بردار تا كه قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی
[ سه شنبه چهاردهم آذر 1391 ] [ 15:53 ] [ زهرا ] [ ]
این روزها آب و هوای دلم آنقدر بارانی ست ... که رخت های دلتنگیم را ... فرصتی برای خشک شدن نیست ...
[ چهارشنبه هشتم آذر 1391 ] [ 11:51 ] [ زهرا ] [ ]

مهندسین اینده

 

حتما سر بزنیددددددددددد

[ چهارشنبه سوم آبان 1391 ] [ 18:54 ] [ زهرا ] [ ]

دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است. "چارلی چاپلین "

[ چهارشنبه سوم آبان 1391 ] [ 18:48 ] [ زهرا ] [ ]
مردباش
زمین به مرد بودنت نیاز داره ،
مرد باش . مردونه حرف بزن . مردونه بخند .مردونه عشق بورز . مردونه گریه کن ، مردونه ببخش .
مرد باش ، نه فقط باجسمت ،
بانگاهت ، با احساست ،
مردباش و هیچوقت نامردی نکن
مخصوصا برای کسی که به مردونگیت تکیه کرده و باورت کرده
"مرد باش,,
[ شنبه پانزدهم مهر 1391 ] [ 17:54 ] [ زهرا ] [ ]
واکنش پسران به بازگشایی مدارس

[ جمعه بیست و چهارم شهریور 1391 ] [ 12:4 ] [ زهرا ] [ ]
مادرررررررررررر

[ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 ] [ 15:37 ] [ زهرا ] [ ]

مردانگی ات را
با شکستن دل دختری که دیوانه ی توست
ثابت نکن! مردانگی را با غرور بی اندازه ات
به دختری که عاشق توست ثابت نکن!

مردانگی را...
...
زمانی می توانی نشان دهی که
دختری با تمام تنهائی اش به تو تکیه کرده
که دختری با تکیه به غرور تو ، به قدرت تو
در این دنیای پر از نامردی قدم برمیدارد... مردانگیت را... مـــرد باش

[ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 ] [ 15:37 ] [ زهرا ] [ ]
به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز
و خوشگل میفته بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم
باشی‌... انگشت کوچیکهٔ عشقمم نیستی‌
[ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 ] [ 15:35 ] [ زهرا ] [ ]
در دنیا فقط 3 نفر هستند كه بدون هیچ چشم داشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را برطرف میكنند، پدر و مادرت و نفر سومی كه خودت پیدایش میكنی، مواظب باش كه از دستش ندهی و بدان كه تو هم برای او نفر سوم خواهی بود چرا که در ترسیم تقدیرت نیز نقش خواهد داشت.

[ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 ] [ 15:34 ] [ زهرا ] [ ]
مدرسه پسرونه!+يه شب قبل از امتحانات در خوابگاه پسران
داخل کلاس: معلم مشغول بلوتوث بازی با یکی از بچه های خفن کلاس است. محمد و رضا در حال مخ زدن دختری هستند وبا اس ام اس دادن مخش را تیلید میکنند! انگاری ان سمت کلاس علی با کیوان دعوایش شده که چرا اون روز ماه پیش ساعت هفت و نیم به دوست دختر من سلام کردی؟؟؟!!

گوشه کلاس صدایی به گوش میرسد: نصرت در حال گریه کردن است میگوید عاشق شده ام...صغرای من...!!!!

میز جلویی را face to face معلمه جای اسکول کلاس است که یکهو سوالی برایش پیش می اید: اقا چرا درس را شروع نمیکنید؟! معلم با چشم غره به او مینگرد...صدای زنگ به صدا در می اید...بچه ها به طرز فجیعی به طرف در حمله ور میشوند تا نکند زنگ مدرسه دخترانه زودتر از اینکه انها برسند بخورد؟؟؟؟!!!

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست


(در اتـاقی دو پـسر به نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد.


مهـدی در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن


مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم واحدی شـان،


«میـثــاق» در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد اتــاق می شـود


میثـــاق: مهـدی… شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.


مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.


میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع


شــد.

مهـدی: آره… منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟!


نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دختـر نداریـد؟!


میثــاق: مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای


نیگــاش کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!

آرمـــان: تـو هم یه چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه ۱۰ دقیـقــه ی


پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای


شما پایـه نیســتن. اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته


باشی یا نـه؟ کار از محکـم کاری…


مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) آرمــان جـون… اگه


واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست!


در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود.


پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)


میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!


رضــا: فرانسه همین الان دومیشم خورد!!!


مهـدی:اصلا حواسم نبود….. .!!!

[ شنبه هجدهم شهریور 1391 ] [ 14:57 ] [ زهرا ] [ ]
کاش میشد بچگی را زنده کرد

کودکی شد،کودکانه گریه کرد...

شعر قهرقهرتاقیامت راسرود....

وان قیامت که دمی بیشتر نبود....

فاصله با کودکی هایمان چه کرد؟؟

کاش میشد بچگانه گریه کرد...!!!!!

کاش میشد به زمانی برگردیم که بزرگترین غم زندگیمان

شکسته شدن نوک مدادهایمان بود.....



سلام دوستای عزیز

اومدم بگم افرادی که مشکلات شخصی با هرکدوم از نویسنده های وبلاگ دارن نیان هرچی دلشون میخواد درباره وبلاگ بزنن و .... میتونند به وبلاگ شخصی فرد موردنظرشون برن و حرفشون را بزنن

دوستی که خودش میدونه کی هس!!!! جواب نظرتون داده شد..

[ یکشنبه پنجم شهریور 1391 ] [ 13:9 ] [ زهرا ] [ ]
يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه

 

 رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره

 

. يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا

 

 کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره

 

يادمونباشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم .

 

يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون

 

امکان داره زياد نتونه طاقت بياره .

 

يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت

 

چون زندگيش رو ازش ميگيريم

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 16:36 ] [ فاطمه ] [ ]
آموخته ام ... که

آموخته ام... که
با پول مي شود خانه خريد ولي آشيانه نه،
رختخواب خريد ولي خواب نه،
ساعت خريد ولي زمان نه،
مي توان مقام خريدولي احترام نه،
مي توان کتاب خريد ولي دانش نه
، دارو خريد ولي سلامتي نه
، خانه خريد ولي زندگي نه و
بالاخره ، مي توان
قلب
خريد، ولي عشق را نه.

 
آموخته ام ... که

 تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي
 
آموخته ام ... که

مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است
 
آموخته ام ... که

هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت
 
آموخته ام ... که

 هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم
 
آموخته ام ... که

مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم
 
آموخته ام ... که

 گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

آموخته ام ... که

 راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است
 
آموخته ام ... که

 زندگي مثل يک دستمال لوله اي است،هر چه به انتهايش نزديکتر مي شويم سريعترحرکت مي کند
 
آموخته ام ... که

پول شخصيت نمي خرد
 
آموخته ام ... که

 تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند
 
آموخته ام ... که

خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم
 
آموخته ام ... که

چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد
 
آموخته ام ... که 

 اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان
 
آموخته ام ... که 

 وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي جدي از سوي ما را دارد
 
آموخته ام ... که

  هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم
 
آموخته ام ... که 

زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم
 
آموخته ام ... که 

 فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
 
آموخته ام ... که

  آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم
 
آموخته ام ... که 

لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

[ جمعه ششم مرداد 1391 ] [ 16:33 ] [ فاطمه ] [ ]